برایش خواندم
آرام آرام
گهواره ی خوابهایش را تکان دادم
کلماتم
مابین دهان من و گوش او
جویبار آتش می بستند
او هم مانند کودکی بهانه گیر
سگرمه در هم فرو برده بود
و سر پنجه هایش را به دندان می گزید!
***
برایش خواندم
آخرین شعر دیوانم را برایش خواندم
هق هق گریه ای شنیدم
- برای چه می گریی ؟
- مانند هر دختری
چشم انتظار بودم ، در شعری خود را آشکار کنم
دلم پر از شراره و امید بود
اما در برابر آینه ی هر شعرت که ایستادم
زنگار بسته بود !
عبدا... پشیو - مسکو - ۱۹۷۵
رمان
لیلای من !
آن رمان را - که به تو امانت دادم
وبعد خواندن برش گرداندی -
وقتی در کتابخانه ی کوچکم گذاشتمش
همه ی داستان های کوتاه
دورش جمع شدند و او شروع کرد
به روایت آن چه در دیدار چند روزه ی چشمان تو بر او گذشته بود
به آنها گفت :
آن شیرین ... علاقه به خواندن داستانهای بزرگِ چهارشانه ی مثل من دارد
داستان کوتاه نمی خواند !
دیری نگذشت ، دیدم
همه ی داستانهای کوتاه
به خاطر چشمان تو
یکی یکی
شدند ...رمان !
شیرکو بی کس - کتاب شفق-
نمایشنامه
اگر باران ببارد
کسان درون دایره :
دختر پارسا که می تواند به نقش درویش هم درآید .
گدا
نوکر
پسرعمو
حاکم
داروغه
میخانه چی
که همه یک کس نیز می تواند باشد، هر آن شکل که خدای دایره مقدّر کند .
ادامه مطلب
به دریا باشد اگر
هر چه در ژرفای وجود دارد
می بخشد به موج
به موج باشد اگر
هر چه در ژرفای وجود دارد
می بخشد به ساحل
اگر چه سال به سال ، ماه به ماه
پاره ابری می رسد به موج
لیکن آن را نیز می اندازد به دامن ساحل
هولم نکنید
من هم :
بخشنده و آرام ، هر لحظه در راهم
به سختی ... دریا
دانه مرواریدی در مشتم می گذارد
که آن را نیز می اندازم به دامن شما !
شعر از پشیو
ترجمه : علی بانگین
دو شعر دیگر از عبدا... پشیو
ترجمه : علی بانگین
۱.
گیسوانت
دسته ای شراره اند
هر روز ، بر روز تاریکم می بارند
چنین حس می کنم
روزی می آید که این آتش گر بگیرد
لبخندت ، یکی کشتی است
که هر روز راه گم می کند
چنین حس می کنم
روزی خواهد آمد که در بندر قلب من لنگر اندازد !
۲. گل آقتابگردان
وطن من :
آشیانه ی آفتاب است
شراره زار
سرم ... سر نیست
گل آفتابگردانی است
همیشه خمیده !
ترجمه ی دو شعر از پشیو :
حسرت
صد افسوس !
آن عزیزانی که روزگاری
آشیانه ی آرمیدنم بودند
آنهایی که حبیب- مهمانهای
دل همیشه در گشوده ام بودند
اکنون یا نمانده اند در خاطرم
یا رویایی کم رنگ و گنگند
گرچه
هنوز که هنوز است
چشم به راه آن آهوانی ام
که عهد بستند و نیامدند !
**********************
خدایا ! زندگانی دیگری ارزانی کن مرا
کوتاه چون عمر گل .... پروانه
به یک وجب خاک حتی فناعت می کنم
فقط چون بیگانه در آن نزیم !
هفت یا هفتاد روایت معتبر درباره علیرضا روشن فرزند روح الله
روایت اول:
چند شنبه بود نمی دانم . اما یکی از روزهای گرم به تابستان تنه زده ی خرداد 82 بود ، به گمانم !
بیمارستان ساسان از یادرفتنی نیست برای منی که دوربین تصویربرداری چون اسلحه ای سنگین بردوشم ، در لباس لجنی استحقاقی سربازی ام که بر تنم زار می زد خزیده بودم و می بایست سندساز عیادت یک تیمسار از یک سرباز جوان باشم . ستوان دوم وظیفه تازه واردی نیز که هنوز آنقدر به او نزدیک نشده بودم که نامش را از روی اتیکتش بخوانم با ما بود .آن سرباز موعود نیمه انسانی بود نزار که جای پاهایش در زیر ملافه خالی بود و دستهای از آرنج رفته و در بانداژ پیچیده اش را مانند پاهای سوسکی به پشت برگشته در هوا تکان می داد . گویی هرگز نمی توانست ثابت کند زمانی دستی بوده . سربازی وظیفه بود در مناطق مرزی ، هنوز به بیست سالگی چنگ نینداخته ، نوجوان هم نبود حتی ، که کودکی بود به رای من .
پایش نبود به پایمان برخیزد . دستش نبود تا هنگام سخن منطقی حرکت کند و به کمک زبان الکنش - از سد راه کردن اندوه بر گلو- بیاید . بر روی مین رفته بود . به همین سادگی که من تایپ می کنم . مینی که سالها پیش- زمانیکه او کودکی بیش نبوده -برای دشمنش - که ندیده و نمی شناخته - کاشته اند . نادستهایش را (تعبیر بهتری برای آن دو اندام مثله شده ندارم!) مانند دو چوب خشک گویی که چیزی را بلند کند ، بالا می برد و ضجه می زد : « دستهام ! دستهام ! » و تیمسار ناامیدانه دلداری اش می داد که «امیدت به خدا باشد !»
و لابد آن روز ، که آن رزمنده ی بی باک ، آن مین را مومنانه می کاشت ، امیدش به خدا بود !
انسانی که تا دیروز به راحتی حرکت آب در جویباری فراخ می خندید ، امروز به کودکی مادرزاد ناقص الخلقه می مانست که حتی نمی توانست فراخ بگرید !
وقتی انسان دچار فقر کلمه باشد ، اندوهش را در اصوات می ریزد و ضجه می زند !
و او چون مادری فرزند از دست داده ، ضجه می زند و مویه می کرد .
من ایمان دارم که اگر انجا بیمارستان نبود و در او اگر هنوز رسوبی از شرم و احتیاط و هنجار نمانده بود ، عربده می کشید !
هندسه غمی را که در جان تیمسار شتک زد ، در اضلاع و انحناهای در هم شده ی چهره اش دیدم ، اگر چه جرات با محاسبه نشستنش در من نبود که مرا خود دستی ناشناس - دراصل بی پدر و مادر- سینه چنگ می انداخت و صفحه شعورم را مچاله می کرد .
اما در آن میان فراموش کرده بودم آن جناب سروان جوان را که موهای سیاه وسفیدش را با روغن خوابانده بود عقب و توی کلاهش گریه می کرد.
بعدها همه نام او را آموختند «علیرضا روشن» . نامش چون دفتر مشق از سر تکلف کودکان دبستانی چیزی از حقیقت وجود صاحبش را در خود نداشت .
تنها من بودم که کاری ام با نامش نبود و خویشتنش را آموختن آغازیدم !
آنکه بازی می کند-آنکه بازی نمی کند
صحنه : پسر جواني روي يك صندلي رو به
تماشاگران نشسته است . نور موضعي روي آن
پسر: آقا ، جايي رو ندارين امشبو توش سر كنيم . يه چار ديواري ، يه جايي كه سقف داشته باشه ، ايستگاه اتوبوس نباشه ، درسته سقف داره ولي امنيت نداره . جايي رو ندارم ولي با ولگردها فرق مي كنم .درس خوندم . سينما رو هم دوست دارم . اسمم رو نپرسين تا مجبور نشم به زبونش بيارم . راستيتش ديگه از اسمم هم بدم مي آد . اعصابم خورده .
ادامه مطلب
یادم قبله نمایست
شکسته به دنیا آمده
رو به هر نقطه ی این جهان می کنم
نوک پیکان قبله نمایم
بسوی کردستان است .
۲.
می دانم تو کلمه ای
و چه بسیار به خاطر کلمه ای
شعری را کشته ام
می دانم تو غنچه ای
و چه بسیار به خاطر غنچه ای
گلزاری را جا گذاشته ام .
عبدالله پشیو
- آفتاب را خواهانید اگر
تپیده در سینه افق
بروید
به ضرب دشنه ای افق را سینه بدرید
و خورشید به درآرید -
- صورت گمشده تان را خواهانیداگر
صورتتان را
خلیفه ای خشتی زد
پی نخستین مسجد را .
بروید مسجد فرو ریزید
- چه می خواهید ؟ آزادی تان را ؟
آزادی تان
دختریست هزار سال همبسترتان
اما کجاست ، کجابود مردانگی تان ؟!
عبدا... پشیو
