عمو وزوزک
ادبیات
من و او و شعر
برایش خواندم
آرام آرام
گهواره ی خوابهایش را تکان دادم
کلماتم
مابین دهان من و گوش او
جویبار آتش می بستند
او هم مانند کودکی بهانه گیر
سگرمه در هم فرو برده بود
و سر پنجه هایش را به دندان می گزید!
***
برایش خواندم
آخرین شعر دیوانم را برایش خواندم
هق هق گریه ای شنیدم
- برای چه می گریی ؟
- مانند هر دختری
چشم انتظار بودم ، در شعری خود را آشکار کنم
دلم پر از شراره و امید بود
اما در برابر آینه ی هر شعرت که ایستادم
زنگار بسته بود !
عبدا... پشیو - مسکو - ۱۹۷۵
|+| نوشته شده توسط علی بانگین در یکشنبه 16 دی1386 و ساعت 17:36 |
